بسکه زیبایی

ترا، نیلوفری دیدم ، به چشمان تماشایی

مرا مجذوب خود کردی ، بیک لبخند رویایی

بتحسین پلک خود را وانمودم ، آندمی دیدم

قشنگی ، صورتی رنگی ، دمادم در شکوفایی!

برایم در نظر آمد ، تو با آن قد و بالایت

بسر تاجی زگل داری ، عروس باغ گل هایی

شکفتم ، با خیال تو، چو میدیدم به تصویری

میان گلرخان ممتاز هستی ، بسکه زیبایی!

قرارم رازکف دادم ، در آن اشراق پیش رو

ترا دیدم چو خورشیدی ، بسویم در تجلایی

چو قویی بوده ام بر ساحل دریا ، صدا کردم

چرا نیلوفر زیبا، به تالابم نمی آیی؟!

زسکر عطر چشم تو ، گشودم پر چو پروانه

گرفتم آسمان را زیر پر ، تا اوج تنهایی

از آن بالاترا دیدم ، که بر افکار من چون رود

به هنگامی که بر پا می شود سیلاب ، پویایی!

دو چشم آهوان و آن لب و ابرو ، رخ گلگون

پریچهری برایم بوده ای بر بوم شیدایی

زحیرت همچنان انگشت خود را بر دو لب دارم

تو زیبا ، چون شقایقهای دریایی، فریبایی!

مشام تشنه ی من در بدر رد ترا بوید

برای همنفس بودن، شمیم رازقی هایی

دل فخرم همیشه با تو همراه است از روزی

 مرا مجذوب خود کردی ، بیک لبخند رویایی

اسداللـه حیدری فخر بندر انزلی مجله فضیلت خانواده

/ 0 نظر / 8 بازدید