روی خوش به پنجره ، باران نشان نداد.

حتی برای خاطره ، دستی تکان نداد.

سرشار از پرنده و گل بود،باغمان.

آفت رسید و فرصت سبزی به آن نداد.

وقتی پرندگان همه رفتند، هیچ کس،

با یک نگاه ساده تسلایمان نداد.

گفتی شکسته حرمت گل در هجوم باد.

بی خود نبود گریه به چشمم امان نداد.

درآزمون عشق و غزل ثبت نام شد،

اما کسی به غیر دلم امتحان نداد.

باید قبول کرد خدا هم از ابتدا،

احساس و عشق را به کسی رایگان نداد.

دستان مرد ، منتظر نان و سیب بود.

اما کسی نشانه ای از سیب و نان نداد.

باید که اعتراف کنم هیچ حادثه،

چون چشم های مست تو ما را تکان نداد

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٥