لحظه ای درنگ ، حرفی ساده:

آقا فرفره کلاهش را به سرش گذاشت و راه افتاد تا به دیدن عمۀ پیرش برود. خانۀ عمه پیره دور نبود. کنار یک تپه بود.

آقا فرفره نزدیک خانۀ عمه پیره ، یک دوچرخه پیدا کرد. با خودش گفت:« حالا که دوچرخه هست، بهتر است به دیدن عمویم بروم که خانه اش آن طرف تپه است!»

بعد هم سوار دوچرخه شد و تند و تند پا زد .آفتاب می تابید و چشم هایش را می سوزاند. نزدیک خانۀ عمویش، یک چتر آفتابگیر پیدا کرد. آن را برداشت و به دستۀ دوچرخه اش بست و با خودش گفت:« حالا که یک چتر دارم، بهتر است به دیدن دایی ام بروم که خانه اش پایین تپه ، کنار رودخانه است!»

و تندتر پا زد و رفت. غروب شده بود و هوا داشت تاریک می شد.

آقا فرفره نزدیک خانۀ دایی اش یک چراغ قوه پیدا کرد. آن را هم به دستۀ دوچرخه اش بست و گفت:« حالا که چراغ دارم بهتر است به دیدن خاله ام بروم که خانه اش بعد از رودخانه است!»

و رفت و رفت. نزدیک خانۀ خاله یک بوق پیدا کرد. آن را برداشت و به دوچرخه اش بست و گفت:« حالا که بوق دارم. بهتر است به خانۀ پدر بزرگم بروم که گوشش کر است و زنگ را نمی شنود اما صدای بوق را می شنود!»

خانۀ پدر بزرگ کجا بود؟ پایین تپه . بعد از رود خانه. کنار جنگل! آقا فرفره نزدیک خانۀ پدربزرگ یک کیسه پر از خوراکی پیدا کرد. کیسه را برداشت و عقب دوچرخه اش گذاشت و با خوشحالی گفت:« حالا که این همه خوراکی دارم . بهتر است بروم و دور دنیا را بگردم!»

و پا زد و پا زد.

آقا فرفره خبر نداشت که دنیا درست از همان جایی شوع شده که او به را افتاده . بنابراین او نصف دنیا را گشته بود و دیده بود . اما هنوز عمه و عمو و خاله و دایی و پدربزرگش را ندیده بود!

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ امرداد ،۱۳۸٥