می سوزم از فراقت روی از جفا بگردان

هجران بلای ما شد یا رب بلا بگردان

مه جلوه می نماید بر سبز خنگ گردون

تا او به سر ئر آید بررحش پا بگردان

یغمای عقل و دین را بیرون خرام سر مست

در سر کلاه بشکن در بر قبا بگردان

مرغول را بر افشان یعنی به رغم سنبل

گرد چمن بخوری همچون صبا بگردان

ای نور چشم مستان در عین انتظارم

چنگی حزین و جامی بنواز یاربگردان

دوران همی نویسد بر عارضش خطی خوش

یا رب نوشته بد از یار ما بگردان

حافظ ز خوبرویان بختست جز این قدر نیست

گر نیستت رضایی حکم قضا بگردان

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ آذر ،۱۳۸٥