من دست از اين خيال مقدس نمي کشم
سيلي نزن رفيق که پا پس نمي کشم
از حرفهاي سرد تو دلگير نمي شوم
اينجا اگر که جا بزنم لر نمي شوم
هر چند بي کلاس و لر و ايلياتي ام ...
هر چند پيش چشم تو خيلي دهاتي ام ...
بگذار تا طلسم تو را شاعري کنم
بايد شکوه اسم تو را شاعري کنم
من پشت پا به باور شعرم نمي زنم
تاج دروغ بر سر شعرم نمي زنم
ي دانم از اهالي دنيا چه مي کشي
مثل خودم به زخم عزيزي منقشي
از فصل سرد قحطي آيينه ها نترس
چون روح شعر من ، من لبريز آتشي
با آتش غزل به خدا مي رسانمت
اصلا تو هم براي خودت يک سياوشي
روح تو را اگر چه به رگبار بسته اند
اما هنوز هم به خدا صاف و بي خشي

منبع این شعر وبلاگ شقایق واژگون تنهاست که لینکش رو دارم

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ٢:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ شهریور ،۱۳۸٥