همه هست ارزویم که ببینم از تو رویی

چه زیان تو را که من هم برسم به ارزویی

به کسی جمال خود را ننمودهای و بینم

همه جا به هر زبانی بود از تو گفتگویی

غم و درد و رنج و محننت همه مستعد قتلم

تو ببر از تن من ببر از میانه گویی

به ره تو بس که نالم زغم تو بس که مویم

شده ام زناله نایی شده ام زمویه مویی

همه خوشدل اینکه مطرب بزند به تار چنگی

من از ان خوشم که چنگی بزنم به تار مویی

چه شود که راه یابد سوی اب تشنه کامی؟

چه شود که کام جوید زلب تو کامجویی

شود اینکه از ترحم دمی ای سحاب رحمت

من خشک لب هم اخر زتوتر کنم گلویی

بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت

سر خم می سلامت شکند اگر سبویی

همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا

تو قدم به چشم من نه بنشین کنار جویی

نه به باغ ره دهندم، که گلی به کام جویم

نه دماغ اینکه از گل شنوم به کام بویی

ز چه شیخ پاکدامن سوی مسجدم بخواند؟

رخ شیخ و سجده گاهی، سرما و خاک کویی

نظری به سوی رضوانی دردمند و مسکین

که بجز درت امیدش نبود به هیچ سویی(شیخ الزمان شیرازی)

 

 

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۳:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٥